بحث امتناع تفکر با داود فیرحی
"نظریه ی ولایت فقیه" و "تئوری قبض و بسط شریعت" از جمله نظریاتی هستند که با تکیه ی بی انتقاد بر "میراث نصوص" می کوشند طرحی نو بیفکنند! با دو نگرش کاملاً متفاوت در نسبت با "میراث نصوص" که یکی بر همان دانش فقه در شکل کلاسیک آن می اندیشد و گویا همان ایده ی فیرحی را به نمایش می گذارد و دیگری بر نظریه های نوین در فلسفه ی علم و فلسفه ی دین در دنیای معاصر متکی است.جالب این که هر دو از پاسخ به این پرسش اساسی ناتوانند که چرا باید برای تفکر ، بر "میراث نصوص" تکیه کرد و با پذیرش آنها به عنوان اصول مفروض در چارچوب آنها اندیشید؟ از آنجا که دانش فقه دانشی دنباله رو و متاخر از امور سیاسی و اجتماعی است لذا احکام صادره ی آن صرفاً در جهت تطابق با این امور است و این احکامی تطابقی حتی از مجتهدی به مجتهد دیگر می تواند متفاوت باشد و در عین حال الزام آور! اکنون پرسش اینجاست حاصل این تطابق در امور سیاسی و اجتماعی چیست؟ و چرا تعیین مصلحت اجتماعی و سیاسی یک جامعه با استناد به "میراث نصوص" حل شود و چرا نباید با تکیه به "عقل تنها" مصلحت را کشف کنیم و با توجه به این که فقه و شریعت مدعی سازگاری با احکام عقلی هستند و نتایج حاصله از شرع و عقل یکی است پس زحمت سازگاری احکام عقلی با "میراث نصوص " چه وجهی دارد؟

داود فیرحی در امتداد همین مسیر البته در جهت تأسیس فقه سیاسی – شاید فقه سیاست بنیاد- می خواهد اندیشه ی میانه ای بیابد تا به طور همزمان هم از سنت متصلب گذشته و هم از دین ستیزی دوره ی مدرن بپرهیزد. اگر دقت کنیم چون شق دیگری در جامعه ی فکری ما ندیده است لذا بین قبول دربست "میراث نصوص" و طرد و رد آن ، راه حل جدیدی می یابد ؛ البته فقط در قلمروی فقه سیاسی. اما آنها که در جستجوی ساختن علوم انسانی و حتی علم دینی بر اساس فقه هستند از این طرح و راه حل سخت به وجد خواهند آمد! اگر بتوان – فیرحی مدعی است می تواند - دانش فقه را از مسائل و احکام تاریخی آن جدا کنیم به عبارت دیگر از چارچوب تنگ گذشته یعنی نظام سلطانی رها شود ؛ این جاست که مانند هر دانش دیگری می تواند بر روی پاهای خویش بایستد و همچون علوم دیگر عرض اندام نماید. این راه حل به گمان ایشان خروج از سلفی گری و سراب سکولاریسم را برای ما نوید می دهد. این دانش حد فاصل نصوص الهی و دنیای متغیر انسان و به طور کلی جریان احکام نص در تاریخ است. این نظر بی شک به گرایش ژرف و ایمان مان به خدا ، التفات و توجه دارد اما فاقد یک تبیین اصیل فلسفی است. بدبختانه این اعتلای فقه به مقام یک دانش ، مستقل از شرایط واقعی و تاریخی ؛ فاقد دلایل عقلی و منطقی است و باز هم چون تاریخ اندیشه ی ایرانی از پرسش بنیادی از سنت و نصوص طفره می رود. چرا باید مصلحت عمومی جامعه با ارجاع و استناد به نصوص تعیین شود؟ اگر قرار است که مصلحت عمومی چنین تعیین شود این مصلحت شرعی است و جالب این که این گونه مصلحت از تبادل و تضارب آراء اهل مدینه حاصل نمی شود بلکه آن فقیه یا مجتهد است که مصلحت عمومی را تعیین و ابلاغ می کند! هرگاه این خواست فیرحی را بیشتر بکاویم و مبانی نظری آن را تحکمی و از لحاظ عقلی ناموجه بیابیم کم کم با مطالعه ی بیشتر نظر ایشان ؛ چشم اندازی در برابر دیدگان خود می بینیم که خواست حقیقت جای خود را به خواست قدرت می دهد! در وجه سیاسی آن فقه سیاسی تبدیل به نوعی تئوکراسی خواهد شد و اصولاً مصلحت جامعه به مصلحت فقهاء تبدیل می گردد و این گونه تئوکراسی با توجه به استنباط های گونه گون فقهی می تواند در توجیه هر نوع قدرتی موثر واقع شود.

داود فیرحی می کوشد پرسش های فوق الذکر را با طرح مبانی و مفروضات دانش فقه پاسخ گوید ، هرچند هرگز به آن پرسش ها به طور دقیق اشاره نمی کند. او نیز به پیروی از نظر شادروان سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف و مفسر بزرگ شیعه به "مدنی بالطبع بودن" انسان اشاره می کند البته همان طور که فطرت بشری او را به تشکیل جامعه ی مدنی سوق می دهد همچنین او را به سمت اختلاف و خواسته های فردی او می کشاند بنابراین رفع اختلاف از ناحیه ی انسان میسر نمی شود و بناچار باید به عاملی خارج از فطرتش رجوع کرد. این "نقیصه ی ویژه" فقط از طریق عنایت الهی و انبیاء قابل رفع است. البته پرسش مهمی که به دنبال این دیدگاه مطرح می شود این است که اگر عقل آدمی توانسته است چنین نقیصه ای را کشف کند آیا نمی تواند راه حلی درخور نیز بیابد؟ از شگفتی های چنین استدلالی این است که "عقل بشری" میراث نصوص را تأیید می کند و به آن تقدس می بخشد و سپس توانمندی های ذاتی انسان را مورد سوال قرار می دهد و نقص آن را آشکار می کند و در گام بعدی ولایت نص را قبول می کند. جالب تر این که دانش فقه در اثبات مقدمات و مفروضات خود نه تنها به عقل بشری محتاج است بلکه همچنین در استنباط احکام فقهی نیز بر توانایی های عقل سخت نیازمند است به همین جهت هم عقل یکی از منابع فقه می باشد.مروری در آثار فقهی نشان می دهد عقل در فقه بیشتر یک وسیله و ابزار است تا یک منبع و سرچشمه برای آن.
دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش - ایمانوئل کانت